|
|
|
||||
|
خدایا
به داد دل بی کسان رس
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 22:5 توسط دخترک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
رهایم ساختی! هر بار مرا كشیدی و هر بار بیشتر رهایم كردی. در میان هجوم بادهای سهمگین فریادهایم شنیده ات نیامد، همانگونه كه ترك هایم دیده ات. و به ناگاه - خسته از این بازی- با فرفره ای كه در جیب داشتی، بی خیال رفتی.... و من محبوس در لابلای شاخه های درختی پیر هربام تا شام رد سنگهای این كودكان بازیگوش را بر تنم به نظاره می نشینم!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 14:50 توسط دخترک
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همانند سربازی که تازه از جنگ بازگشته
محتاج نوازش دست هایت هستم باور کن که دلتنگی ... دلتنگی ... دلتنگی مرگ تدریجی ست !!!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 14:45 توسط دخترک
|
|
|||||
|
|||||